تبليغاتX
گشت و گذاري در دنياي مطالعات فرهنگي
 

تصویر زنان در نشریات عامه پسند

 

استاد راهنما: دکتر عباس کاظمی

 

نام دانشجو: مهسا بدری

mahsabadry@yahoo.com

 

نام درس: مطالعات فرهنگی

 

 

زمستان 1386

 

مقدمه

روزنامه نگاري عامه پسند در سال هاي اخير در كشور ما بسيار گسترش يافته است. این نوع روزنامه نگاری يك روزنامه نگاري اجتماعي است كه تمامي اقشار جامعه و صنوف مختلف را تحت پوشش قرار مي دهد.

هم اكنون در كشور ما روزنامه نگاری عامه پسند براي جذب مخاطب، حفظ و تقويت جايگاه خود در افكار عمومي بسيار به عرصه روزنامه نگاري زرد نزديك شده است. در واقع كاركرد اين دو نوع روزنامه نگاري آن قدر به يكديگر نزديك شده است که نمي توان به سادگي مرز میان آنها را مشخص ساخت. به نحوی که اكنون اين تصور در جامعه ما به وجود آمده است كه هر نشريه اي که به مطالب سطحي و غيرعميق بپردازد، یک نشريه زرد است و به دنبال جنجال سازي می باشد.

اين در حالي است كه برخي از كارشناسان علوم ارتباطات كوشيده اند مرزي ميان كاركرد نشريات زرد و عامه پسند قائل شوند. مهم ترين تفاوت را باید در این دانست که در نشريات عامه پسند سرگرم کنندگی و هيجان برانگيزی ويژگي غالب محسوب می شود و از این مجرا در پي جذب مخاطب مي باشند. اما در روزنامه نگاري زرد بيشتر به مطالب دروغين و جنجال سازي پرداخته می شود. در زردنگاري، نويسنده در پي منفعت طلبي از جريان هاي حاشيه اي يك رويداد است اما در روزنامه نگاري عامه پسند نويسنده در پي جذب مخاطب از طريق فراهم كردن مسائل جزئي هيجاني و جذاب است.

برخی معتقدند نشريات عامه پسند اطلاعاتی سطحى و گذرا را خصوصا در اختیار نوجوانان و جوانانى كه بايد نسبت به مسائل روز آگاهى پيدا كنند قرار مى دهند به همین دلیل باعث آسيب هاى اجتماعى می شوند.

این نشريات به طور كلي داراي مخاطبان توده اي و انبوه هستند كه در طيف هاي مختلف سني، فكري، احساسي، فرهنگي، اقتصادي و اجتماعي قرار دارند. اما به طور خاص نوجوانان زير ۱۸ سال و زنان خانه دار دو قشر اصلى مخاطبان اين گونه نشريات را تشكيل مى دهند گرچه به لحاظ ذائقه مى توان تفاوت هاى عمده اى را ميان اين دو قشر مخاطب پيدا كرد اما نشريات عامه پسند سعى در جذب اين دو قشر دارند.

مساله ای که مطرح است این است که نشریات عامه پسند به لحاظ این که قشر عظیمی از مخاطبان را برای خود متصور است رسالتی اجتماعی را بر دوش دارد. در حقيقت اين نشريات پاسخگوي بخشي از نيازهاي جامعه هستند. به طور مثال اين نشريات باعث دگرگوني فضاي خشك و رسمي برنامه هاي صدا و سيما بوده است و باعث شده است كه مردم آن چيزى را كه مى پسندند و با آن زبانى كه مى پسندند بشنوند و اين به عنوان كاركردي مثبت در نظر گرفته مي شود. اما باید دانست این نشریات علاوه بر این که به عنوان یک عنصر اجتماعی مطرح هستند، نقش عمده ای در بازتولید تعاریف اجتماعی ایفا می کنند.

یکی از موضوعات مهم و مطرح در این نشریات، بازنمایی است که از جایگاه زنان در نظام خانواده و روابط میان زنان و مردان صورت می گیرد. در واقع این نشریات روند خاصی را در بازنمایی این امر پیش گرفته اند که این خود باعث بازتولید تعریف های جنسیتی در جامعه می شود.

در این تحقیق من بر آنم تا با بررسی چند شماره از مجله «تدبیر و زندگی»  به بررسی بازنمایی جایگاه زنان در نظام خانواده و روابط میان زنان و مردان بپردازم.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 16:8  توسط مهسا بدري | 
 

 

ميدان آزادي، با برجي كه قدي برافراشته دارد و دو قدم محكم بر زمين گذاشته است، پيش از اينها تنها كسي بود كه در ابهت حرف اول را مي زد. اما اكنون رقيبي به نام برج ميلاد پيدا كرده كه در فاصله دور و در شب نيز ديده مي شود.

برج مي داند كه زيبايي اش براي كساني كه هر روز او را مي بينند تكراري و عادي شده است. نگاه هايشان از او فرار مي كنند. ديگر را او را نمي بينند.. با اين وجود هنوز هستند كساني كه زيبايي برج را باور دارند. نگاه هاي مسافراني كه مقصدشان ترمينال غرب است. مسافراني كه شايد براي اولين بار قدم به تهران گذاشته اند و برج آزادي اولين ميزبان آنهاست.

ترمينال غرب جايي شلوغ و دلگير كننده براي منتظران...  برج خوشامدگوي مسافران شده است.... مسافراني كه ساك سفر و خستگي را به همراه دارند.. نگاه هاي گاها دزدكي كه سر تاپاي برج را ورانداز مي كند. گويا اين برج براي آنان قدبرافراشته و دور دست ها ي اين شهر ناشناخته را مي بيند و مي خواهد با صداي بلند برايشان از شلوغي شهر بگويد و از راه هاي پيچ در پيچي كه گاها به هيچ كجا نمي رسند. برج باز هم با صداي بلند حرف مي زند اما صدايش در صداي بوق ماشين ها و فرياد تاكسي ران ها گم مي شود.

و مسافران صدايش را نمي شنوند...‌آنها تنها صداي آدم ها را مي شنوند و كنج تاكسي مي چپند و بي آن كه نگاهي ديگر به برج بيندازند از آن دور مي شوند....

و برج با خود مي انديشد آنها نيز رفتند تا به برج ميلاد بپيوندند...

 

 

بارها شنیده ایم که نسل ما چنین و جنان است و با نسل قبل فرق می کند.حکایت برج حکایت همین نسل است. چیزی که هر کدام از ما آن را می شناسیم و همیشه از آن سخن می گوییم.

با کمی دقت چیز تازه و عجیبی را در این بین نخواهیم یافت. این چیزی است که در طول تاریخ همیشه تکرار شده است. هر نسلی به معنای عده ای که جوان تر از پیشینیان خود هستند به اقتضای زمانی که به دنیا می آیند و تغییراتی را که در دوران کودکی خود تجربه می کنند تفاوت هایی با نسل های قبل خود می یابند. تازه تر ها جوان ترند، شاداب ترند ولی تجربه ای محکم ندارند.

 

 

برج میلاد همان نسل جدید است. شور و شوق و تازگی و طراوت آن چیزی است که برج آزادی به عنوان نماینده نسل قبل عامل تفاوت خود و برج میلاد می داند. نگرانی و ناراحتی برج آزادی مانند همان نگرانی ای است که بارها از زبان مادران و پدران و مادربزرگان و پدربزرگان خود شنیده ایم. در واقع آنها می دانند که می دانند و تجربه ای دارند که جوان ترها ندارند. اما تفاوت هایی که هست و جذابیت هایی که شکل گرفته هرچند قابل درک هست اما قابل جذب نیست.

میلاد نیز برای خود حرف ها دارد. در واقع میلاد خود را نماینده ای نوین برای یک شهر می داند. تازگی خود را علم کرده و بلندی قامت خود را که ناشی از ایستادن بر دوش پیشینیان است، ناشی از توانایی برتر خود نسبت به آزادی می داند. می توان تصور کرد که میلاد به آزادی بگوید دیگر نوبت من است!

اما به روزی بیندیشیم که برج دیگری بلندبالا تر از میلاد سربرآورد و میلاد با حسرت پیوند همگان به آن برج را فریاد زند...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 13:53  توسط مهسا بدري | 

در زمانی نه چندان دور، در مکانی نه چندان ناآشنا، در میان دانشجویانی نه چندان کثیر، سر و صدای فعالیتی شنیده می شد که پس از چند روز ماحصل آن به شکل چند تکه کاغذ A4 و A3 به نام روزنامه جلوی سلف دانشکده علوم اجتماعی به فروش می رسید. هر هفته حداقل چند برگه روزنامه دانشجویی برای فروش بود. دانشجویان برای خریدن آن یا حتی خواندن آن ذوق و شوق داشتند نه به خاطر این که مطالب خاصی بیان شده بود بلکه به این دلیل که مطالب با زبان خودشان بیان شده بود.

 

 

بعد از مدتی جریانات به طریقی پیش رفت که دانشکده علوم اجتماعی دیگر رنگ و بوی نشریات دانشجویان را به خود ندید. عده ای می گفتند نشریات خوابیده اند عده ای می گفتند مرده اند و عده ای دیگر می گفتند این آتش زیر خاکستر است.

وقتی بعد از مدتی چشمم به یک روزنامه تازه منتشر شده در دانشکده افتاد درواقع نمی دانستم خوشحال باشم یا غمگین. خوشحال برای این که تولدی تازه را تجربه می کردیم و غمگین برای این که این تولد نیز ممکن است به مرگ منتهی شود.

با دوستان و دشمنان و هم کلاسی ها و غیر هم کلاسی ها بر سر این موضوع که چرا نشریات دانشکده ما بی رمق هستند مناظره ها که نداشتیم!

تصمیم گرفتم در این مورد چیزی بنویسم!

طبق عادت دانشجویی اولین منبع فضای مجازی سایبر بود و چند کلیک در صفحه گوگل! راحت ترین کار و راحت الحلقوم ترین لقمه!

تا این که در سایت آفتاب مطلبی در مورد نشریات دانشجویی یافتم!

خوشحال از این که کسی به فکر ضعف کار افتاده است. در مورد خود مطلب سخنی نمی گویم چرا که بحث را به بیراهه می کشد و تا حدودی روحیه انتقادی مرا قلقلک می دهد. در یک جمله آن می کرد که در حال نقدش بود!

آن چه را که می خواهم بگویم در واکنش من نسبت به این نوشته است! مرا معذور بدارید از نوشتن کل مطالب!

 

یک آقای مدیر مهم ترین ضعف نشریات دانشجویی را کم بودن درصد مطالب تولیدی و تکیه بر مطالب اینترنت و دیگر منابع می داند.

یک آقای مدیر دیگر مخلوط شدن جریانات خارج از دانشگاه و سیاست زدگی را شعف این نشریات دانسته است و معتقد است نشریات دانشجویی نباید از محیط علمی دانشگاه دور شده و باید رسالت دانشگاه را دنبال کنند که آن همانا تولید علم و جنبش نرم افزاری است.

یک مسئول دیگر نیز گفته است جوانان بهتر است حرف خودشان را بزنند. حرف جوانان مسائل شاداب و مسائل دوران وانی است و بهتر است کاری به مسائل پیر و فرسوده نداشته باشند.

در مقابل عده ای که می گفتند تخصص از روزنامه نگاری دانشجویی رخت بربسته و شاید هیچ گاه برای دانشجویان مطرح نبوده تا رخت بربندد یک آقای مدیر دیگر گفته است بگذارید نشریات آماتور دانشجویی ما با زبان بی پیرایه یک راست بروند سر اصل مطلب!

و در نهایت یکی از کارشناسان ضعف این نشریات را در دور بودن از همکاری فکری اساتید می داند.

 

بگذارید از دانشگاه شروع کنم! جایی که به ان می گویند محفل علم و ادب! جایی که می گویند رسالتش پیشرفت علم است و رسیدن به جنبش نرم افزاری! جایی که عده ای آدم دور هم جمع می شوند نام برخی از آنها استاد است و نام عده ای دیگر دانشجو! یکی به یکی دیگر حرفی را می گوید و دیگری یادداشت می کند و شب امتحان آن را حفظ می کند و سر امتحان عینا در برگه امتحان وارد می کند ( به این می گویند کوپی پیست آنالوگ) و در نهایت بعد از چهار سال نه اولی ها می دانند چه گفته اند و نه دومی ها می دانند چه شنیده اند و نه هیچ کدام می دانند برای چه گفته اند و برای چه شنیده اند!

اگر منظور از رسالت علمی دانشگاه این است که بهتر است قید این رسالت را زد! زیرا اگر چیزی را قرار است برایش زمان سرمایه گذاری کنیم و در نهایت هیچ استفاده ای برای مان نداشته باشد چرا باید برایش هزینه دهیم؟! هزینه هایی مثل زمان!

رسیدن به جنبش نرم افزاری یکی از اهدافی است که می تواند برای عاقبت علم اندوزی در نظر گرفت نه تمام آن! علم اگر رسالت است باید رسالتی عملی باشد! نظریه ای انقلابی که بتوان از آن استفاده کرد و این استفاده میسر نخواهد بود مگر زمانی که آن را با مسائل روز جامعه مان منطبق کنیم! با علم مان در مورد آن چه هست حرف بزنیم! پس اگر نشریه دانشجویی قرار است به گفته مدیر محترم رسالت دانشگاه را دنبال کند و کاری به سیاست و مسائل خارج از دانشگاه نداشته باشد عاقبتش این خواهد بود که دانشگاه و جامعه چنان از هم فاصله می گیرند که هیچ کدام حرف یکدیگر را نخواهند فهمید! و به این ترتیب عده ای همیشه حرف خواهند زد و عده ای در زندگی خود غوطه می خورند!

این رسالت درگیر شدن با مسائل روز بسته به رشته های مختلف درجات مختلف دارد! اما مانعی بر سر این مساله به شمار نمی آید!

همیشه شنیده ایم که به فکر جوانان باشید! شعاری که همیشه کاندیداها به زمان نیاز از آن دم زده اند و به وقت عمل پدرسالارانی شده اند تحمیل گر بدون هیچ شناختی از آن چه جوان بودن را تعریف می کند! جوان بودن یعنی چه که حرف های شاداب جوانی چه باشد!

من برایتان به عنوان یک جوان از جوان بودن حرف می زنم! مشکل ما مسکن و خانه و کار و شغل و خورد و خواب و ازدواج اگر باشد اینها تنها بخش کوچکی از مسائل ما است! مسئله ما این است که اگر جوانیم و اگر نیروی جوانی داریم موقعیت استفاده داشته باشیم! ادعای برتری نداریم و تقاضای جانشینی هم نمی کنیم! بلکه می خواهیم اگر قرار است چیزی را در آینده به ما محول کنند از الان دانه ها را بپاشند! نه!... اصلاح می کنم! بپاشیم!

جوان اگر شاداب است در کنار پیران پیر نمی شود! بلکه تجربه پیری کسب می کند! اگر قرار بر این است که دنیای جوان و پیر را از هم جدا کرد بنابراین در جامعه دو قشر ایجاد می شود که اولی حق هیچ دخالتی در دومی را ندارد و دومی ضرورتا به برنامه ریزی برای اولی می پردازد زیرا اولی وقت ندارد و باید جوانی اش را بکند! اگر مشکل جوان مطرح است مشکل در این است: به او در برنامه ریزی برای خودش کمک کنید! به جایش برنامه نریزید!

و این میسر نخواهد بود مگر زمانی که جوان فرصت فکر کردن در مورد مسائل و فرصت صحبت در مورد آنها را داشته باشد!

در اینجا تایید می کنم سخن آن بزرگی را که کمبود حضور استاد را در کنار دانشجو ضعف تلقی کرده است! رابطه ای که به سر کلاس محدود است! کلامی که تا سر امتحان در ذهن می ماند و بعد از آن با هزار زور و ترفند می بایست از ذهن پاک شود تا جا برای مطالب دیگر استاد فراهم آید!

و حرف آخر من در مورد یک کار است! هر کاری تخصصی دارد! نیاز به مهارت هایی برای اجرا! عدم داشتن توانایی های یک حرفه نظیر حرفه روزنامه نگاری به معنای زبان بی پیرایه نیست! این نوعی بی سوادی است! که البته گریبانگیر نشریات دانشجویی است! دانشجویانی می خواهند حرف بزنند. محدودیت دارند. و از طرفی توانایی و تخصص ندارند. این شاید سد راهشان نشود اما بازتولید کننده سنتی محکم و ریشه دار در جامعه ما است که هر کس سر ذوق و تصمیم شخصی سراغ کاری می رود بدون هیچ تخصصی! ماهیگیری به کشاورزی می پردازد! کشاورزی وارد کارخانه می شود. کارگری رئیس می شود و رئیسی در....

البته این حرف به این معنا نیست که خب حالا که تخصص نداری نشریه دانشجویی بی نشریه دانشجویی! این نیز راه حل دارد! راه حل آن این است: تشکیل گروهی متخصص! کسانی که می دانند به کسانی که نمی دانند بگویند! فن نوشتن! فن بیان! فن تصویرگری!

این گونه می توان انتظار داشت حرفی زده شود که تنها اظهار نظرهای خاله زنکانه نیست! می توان انتظار داشت اگر کسی نظرش را بیان می دارد از راه و رسم آن پیروی می کند. اگر انتقاد می کند آن را با ناسزاگویی اشتباه نمی گیرد!

این گونه شاید دانشجو بودن را تجربه کنیم!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 9:51  توسط مهسا بدري | 
 

دوستی برایم شرحی را تعریف کرد:

" روزی جمعی از همکارانش در راه بازگشت ازسفری به سمت تهران بودند. در راه بنز سفید رنگی را می بینند که عروس و داماد سوار بر آنند و بنز را آذین بسته اند.

در همین هنگام یکی از همکاران سر از شیشه ماشین بیرون برد و با صدای بلندی گفت:آدم اگه عروسی هم می کنه این طوری بکنه.

بعد از 20 دقیقه همگی متوجه شلوغ شدن و ترافیک جاده می شوند. بنز سفید هنگامی که جلو زده بود سر پیچ  هنگام سبقت یک اتوبوس تصادف می کنند. چیزی از ماشین باقی نماند و عروس و داماد هر دو به شدت زخمی و مجروح شدند.

در راه برگشت همه به همکاری که سخن گفته بود با لحن بدی می گفتند: چشت کور شه! تو که می دونی این طوری هستی چرا حرف می زنی؟

پس از این ماجرا هرگاه حرفی از این ماجرا به میان می آید، همکار نام برده شده فوری بیرون می زند واز جمع فراری می کند." 

دوست دیگری می گفت:

" من به این مساله اعتقادی نداشتم. اما روزی در برنامه به خانه بر می گردیم دکتری را آورده بودند که در مورد انرژی درمانی صحبت می کرد. او معتقد بود چشم زدن مربوط به انرژی های درونی فرد است که قابل خنثی شدن است. به عنوان مثال اشیای آبی رنگ در خنثی کردن این انرژی بسیار موثرند. چطور می توان حرف یک دکتر را باور نکرد؟ او یک دکتر است!"

دوست دیگری با حالتی از غیظ و حسرت می گفت:

" اگر منبع علمی این چشم زدن ها رو می دانستم تو پوز شوهرخالم می زدم که پدر همه را در آورده است. مثلا عاشق گل و دار و درخت است به همین خاطر در خانه ما یک برگ گل طبیعی هم پیدا نمی شود که نمی شود! "

اعتقاد به چشم زخم یک باور قدیمی است. مروری بر پیشینه تاریخی آن نشان می دهد که حتی در دوران قبل از اسلام، در متون اوستایی و پهلوی نیز آثاری از این اعتقاد دیده می شود.

این باور قدیمی هنوز هم در بین مردم ایران همانند دیگر کشورها رواج دارد و افراد برای دفع چشم بد و در امان ماندن از آن به اقدامات مختلفی متوسل می شوند.

شاید دیده باشید که برای تراکندن چشم حسود اسفند دود کرده باشند، به تخته کوبیده باشند و بگویند: ( چشم نخوری) یا برایتان چهار قل خوانده باشند وبه رویتان فوت کرده باشند.

شاید برایتان جالب باشد اگر بدانید در کشور انگلیس نیز بعضی که به چشم زخم اعتقاد دارند مثل ایرانی ها برای دفع آن به چوی می زنند و در همین حال این جمله را می گویند:

 Touch the wood and whistle

در خیلی از مقالات علمی از انرژی های درونی انسان ها صحبت می شود. از این که حتی کلام انسان دارای انرژی ای است که اگر آن را به واژگان مثبت بیاراییم قادر است آب کدری را در جایی که کلام بیان می شود شفاف کند و باعث دوری زشتی ها و ناخالصی ها شود.

آن چه برای من جالب است این نیست که آیا چشم زخم حقیقت دارد یا نه! این مساله حائز اهمیت است که مردم به این امر اعتقاد دارند و این اعتقاد است که نگرش آنها را شکل می دهد.

در اینجا من بر دو چیز تاکید می کنم:

1-    ریشه اعتقاد

2-    برخورد اجتماعی

در مورد مساله نخست باید گفت این اعتقاد ریشه در تاریخی طولانی دارد. حتی کسانی که از نظر علمی آنرا تکذیب کرده و معتقدند چیزی جز تلقین نیست در بسیاری از مواقع به گونه ای جاافتاده از این امر یاد می کنند. به عنوان مثال به صورت جدی یا شوخی بر تخته می زنند یا می گویند چشم نداری ببینی؟

ریشه داری این اعتقاد تا بدان جا است که برخی با توسل به بیانات پیامبر یا آیات قرآن تکذیب آن را دور از عقل می دانند و کسی را که نخواهد خود را در برابر آن ایمن سازد را به تمسخر می گیرند.

مسال دوم برخورد اجتماعی است. اعتقاد به چشم زخم باعث می شود کسی که چشم شور شناخته می شود دارای چهره ای منفور در میان جمع گردد. این فرد از بسیاری از جمع ها مطرود می شود.

این مساله خود به این می انجامد که خود فرد نیز  به چشم شوری خود معتقد می شود. این مساله شناختی از خود این فردبه خودش دست می دهد که رفتارها و ارتباطاتش را متاثر می سازد.

به نظر می رسد یک اعتقاد ریشه ای را نمی توان به راحتی از اذهان پاک کرد. این اعتقادات و باورها که به عنوان بخشی از فرهنگ و رفتارهای فرهنگی بعضی از جوامع جا می افتند گاه از نیروی تضمینی برای حفظ و بازتولید برخوردارند و در همین راستا دیده می شود در بسیاری از مواقع خیلی از حوادث به نفع همین اعتقادات تفسیر و تبیین و تحلیل می شوند.

به این ترتیب دلیل های ناشناخته بسیاری از عوامل را در همین اعتقادات جاافتاده ( فارغ از صحت یا درستی این اعتقادات) می توان یافت و می توان دریافت چرا تنفرهای اجتماعی صورت می گیرد و مهم تر از آن چرا این تنفرهای اجتماعی دوام می یابند و تاثیرگذار هستند.

از طرفی نمی توان با اعتقادات درافتاد. به عبارتی در خیلی از موارد هنگامی که نادرستی یک اعتقاد نیز ثابت شده باشد و حتی خود فرد معتقد به این نادرستی این اعتقاد واقف است باز دیده می شود رفتارها حکایت از نقش پنهان و تاثیر عمیقی و زیرساختی این اعتقادات و باورها دارند.

پس شاید بتوانم این را در پایان بگویم:

اگر سعی کردید کسی را به این باور برسانید که بین یک فرد معروف به چشم شور و یک اتفاق بد فقط یک رابطه تصادفی وجود دارد، و اتفاق بدی برای آن فرد افتاد ممکن است به شما بگویند چشم شور هستید...

هنگامی که خواستید از کسی تعریف کنید یا به چیزی در دستان او با دقت نگاه کنید و اتفاق بدی افتاد باز هم متهم می شوید...

و خطرناک تر از آن برای تمام محققین علوم اجتماعی که وارد محیط ها و فضاهای میدانی می شوند... اگر دقت کردند تا رابطه دو متغیر را کشف کنند و به مواردی از یک اجتماع دقت کردند و خدایی ناکرده و خدایی ناکرده اتفاق بدی در آن جا افتاد مطمئن باشید کارتان ساخته است... شما متهم به چشم شور بودن می شوید....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 10:58  توسط مهسا بدري | 
 

نت ۲

شاید این فیلم را دیده باشید یا اگر ندیده اید حتما در مورد آن چیزی شنیده یا خوانده اید. من زمانی به تماشای این فیلم نشستم که به سختی سعی می کردم افکار پریشانی را جمع و جور سازم که منشا آن همه چیز و هیچ چیز بود.

 

فرار از بی هویتی یا هویتی مبتنی بر فرار

 

فیلم با گریز شروع می شود. با تلاش سخت دختری برای رهایی از چنگال نیروهای پلیس. او یک نابغه حرفه ای در زمینه اینترنت است که به واسطه موقعیت شغلی ای که برایش در کشور ترکیه فراهم می شود حتی حاضر به ترک نامزد خود نیز می شود.

همه چیز در فضایی مجازی صورت می گیرد. او با هیچ کس رو به رو نمی شود. همه چیز از طریق تلفن و ایمیل تنظیم می شود.

پا گذاشتن به سرزمین جدید برایش آن چنان که انتظار می داشت، خوشایند نبود. در این کشور هویت او  همان چیزی بود که به سرقت رفته بود. خلاف تمام فیلم ها چیزی در دست انتقال بین افراد بود که اساسا وجود خارجی و ملموس نداشته و واقعیت آن تنها و تنها مبتنی بر نوشته های روی کارت های شناسایی تضمین می شده. و به این طریق با دستکاری اوراق شناسایی قهرمان داستان می توانند او را بی هویت کنند. هویت او در اختیار کس دیگری قرار می گیرد و او به عنوان قاتل دزد معرفی می شود.

همه چیز علیه او است. هیچ کس حرفش را باور نمی کند. هیچ مدرکی وجود ندارد که او همان نابغه ای است که طرف قرارداد بوده. همه جا به دنبالش هستند. همه قصد کشتن او را دارند. و او دلیل هیچ چیز را نمی تواند درک کند. او با خودی درگیر است که فقط خودش خود را می شناسد. شناخت او تنها یک نام است. نامی که اکنون به فرد دیگری تعلق دارد. هیچ راه اثبات هویتی برایش باقی نمی ماند و هرکس که به طریقی راه نجات او است کشته می شود.

تنهایی، بی هویتی و ترس تنها چیزهایی است که او همه جا با خود یدک می کشد اما یک جمله در ذهن او مدام تکرار می شود: در سخت ترین گرفتاری ها همیشه راه نجاتی هست!

تا بدین جای فیلم همه چیز بیان گر نگرانی های عظیمی است که بسیاری از افراد آن را تجربه می کنند. تنهایی چیزی است که خیلی از ما خیلی وقت ها آن را با تمام وجود احساس می کنیم. با هم و در کنار هم زندگی می کنیم اما کم پیش می آید که بتوانیم دیگری را شریک در خود بدانیم.

از طرفی نظارتی خارجی و نامحسوس همه جا در تعقیب است. حسی که هرکس با آن همه روز سر می کند. نظارتی محکم و سرکوب گر که به دنبال از بین بردن تمامی خواسته ها و اراده ها و حتی هویت است!

در دنیای ما فضایی مجازی شکل گرفته و در آن افراد دیگر نمی خواهند هویت خود را بروز دهند. روابط انسان ها در این دنیای مجازی تبدیل به اعداد و ارقام می شود و دیگر هویت افراد ارزش پیشین خود را از دست داده است.

در این بازار داغ آشفتگی، گم شدن هویت موضوع یک داستان قرار می گیرد. من کیستم.. من چیستم... من چرا هستم و من چرا این هستم؟ و اساسا چرا به من می گویند من این هستم؟ آیا واقعا من این هستم؟

اینجا است که مرزهای شناخت خود کم کم از بین می روند. اینجا است که می توان اندیشید آن چه را که به عنوان هویت خود می شناسیم ممکن است به راحتی و در جایی که قدرتی نامحسوس همه جا نظاره گر و کنترل کننده اعمال است از بین برود. و شاید هویتی را جایش بنشانند و از آن جا که همه کس آن هویت جدید را معرف شما بدانند شما نیز به این باور برسید که هویت شما آن است و آن چه پیش از این می اندیشیدید توهمی بیش نبود.

فیلم با بیرون کشیدن ترسی که امروزه خیلی از ما انسان ها تجربه اش می کنیم کار خود را شروع کرد. اما نتوانست جوابی به این ترس بدهد. عاقبت امر را خوب جلوه داد. همه چیز به خیر و خوشی سپری شد. انسان های بد به سزای عمل بدشان رسیدند و قهرمان داستان هویت خود را به دست آورد. همه چیز سر جایش باقی ماند و هیچ چیزی تغییر نکرد. فقط چند آدم بد قصه از بین رفتند....

همه چیز در پرده ای از خوش بینی و ابهام برای همیشه پنهان ماند....

و این غفلتی است که هر فردی نسبت به خود و تجربه هایش روا می دارد.

این خوش خیالی فیلم باعث آرام شدن و از بین رفتن نگرانی هایی که مخاطبانی مثل من دارند نمی شود. نمی توانم تصور کنم جایی که همه چیز به یک مو بسته است عاقبت خوشی داشته باشد و همه چیز به سر جای اولش باز می گردد. و شاید سازندگان فیلم خود جوابی برای این نگرانی ها نداشتند که این ترس دائم حضور قدرتی همیشه نظاره گر و تعیین کننده ی ریشه ای ترین شناخت های بشر، چگونه می تواند با روح انسان بازی کند او را به تکاپو بیندازد یا باعث وحشتی شود که مانع از اعمال اراده اش شود. در او قدرتی را به باور می نشاند که گویا جز آن هیچ چیز تعیین کننده دیگری نیست و هیچ کس را توان مقابله با آن نیست. حتی زمانی که با خوش خیالی فکر می کنیم همه چیز رو به راه است.

فیلم این ترس را نشان می دهد اما آن را به تمسخر می گیرد. آن را نشان می دهد اما واقعی بودن آن را مطرود می داند و آن را ناشی از توهمات و ناشی از نفوذ فقط چند نفر از سواستفاده گران معرفی می کند. ترس را نشان می دهد اما برای پایان آن و برای پیامدهای آن هیچ تصویری ندارد.

و یا شاید....

 نمی خواهد تصویری را نشان دهد. 

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 14:51  توسط مهسا بدري | 
 

جلسه ششم

 

§         نگاهی به تلویزیون ( با توجه به کتاب مطالعات فرهنگ در فرهنگ عامه)

در مقایسه با سایر رسانه ها، تلویزیون خصوصا در کشور ما- نقش منحصر به فردی را بر عهده دارد. در ایران رسانه های مکتوب خیلی ضعیف هستند. علت این امر به خصیصه ای فرهنگی و عدم سواد بخشی از جمعیت باز می گردد. همچنین استفاده گسترده ای از رادیو در کشور ما نمی شود. در مقابل تلویزیون در ایران بسیار جای مانور دارد و به همین لحاظ است که تاثیرگذاری آن نیز خیلی زیاد است حتی خیلی بیشتر از تاثیری که تلویزیون درکشورهای اورپایی دارد. بنابراین مطالعه در این حوزه نیازمند دقیق شدن و تخصیص وقت بیشتری است.

همچنین باید توجه کرد که در ایران تلویزیون خیلی ایدئولوژیک است. به عبارتی تلویزیون اساسا بی طرف نیست. در اصل هیچ رسانه ای نمی تواند بی طرف و غیرایدئولوژیک باشد. اما در مورد تلویزیون به دلیلی که ذکر رفت این امر از اهمیت ویژه ای برخوردار است. تلویزیون به دنبال بازنمایی جریان های کل کشور نیست. وقتی می گوییم تلویزیون ایدولوژیک است به این معنا است که فقط به تولید یک گفتمان فرهنگی سیاسی است.

در مورد رسانه ها دیدگاه های مختلفی وجود دارد. طرفداران نظریات فرهنگ توده با نگاهی بسیار بدبینانه معتقدند رسانه ها در حال توده سازی از طریق ذائقه سازی هستند. یکی از افراد مشهور در این زمینه آدورنو می باشد که معتقد به یکسان سازی بود.

در مطالعات فرهنگی رسانه ها صرفا قدرت توده ساز ندارند و قدرت های موجود بین مردم می تواند این قدرت را خنثی یا محدود کند. در واقع در مطالعات فرهنگی تلویزیون قدرت تام در نظر گرفته نمی شود و همچنین تاثیر ان نیز بر همه افراد یکسان نیست.

مهم ترین مدل در مورد تلویزیون توسط استوارت هال تحت عنوان "رمزگذاری و رمزگشایی در گفتمان تلویزیون" ارائه شده است.

این مدل به صورت خلاصه چنین بیان می کند:

چرخه معنا در گفمان تلویزیون دارای سه برهه است:

1.      دست اندرکاران رسانه

عبارت است از ارائه واقعه پردازش نشده و خام اجتماعی به صورت گفتمان معنادار تلویزیون که تعیین می کند هر رویداد خام اجتماعی چگونه در گفتمان رمزگذاری شود.

2.      برهه زبان مسلط

در این برهه فرهنگ مسلط خودش را به متن تحمیل می کند و قواعد صوری زبان و گفتمان به محض قرار گرفتن رویداد خام اجتماعی در گفتمانی معنادار تسلط می بایند.

3.      رمزگشایی توسط مخاطب

مخاطب در طیفی از شیوه های دیدن جهان ( انواع ایدئولوژی) در موقعیت مسلط قرار می گیرد در اینجا رمزگشایی گفتمان خود به رفتاری اجتماعی تبدیل می شود به عبارتی خود تبدیل به رویداد خام اجتماعی دیگری می شود که در گفتمانی دیگر می تواند رمزگذاری شود. در این مرحله در واقع معنا توسط مصرف کننده تولید می شود.

 .از طریق گردش گفتمان، تولید تبدیل به مصرف می شود برای این که مجددا به تولید تبدیل شود. بنابراین می توان گفت معانی انتقال نمی یابند بلکه معانی به طور پیوسته ولید می شوند.

می توان این طور نتیجه گرفت که مخاطب الزاما چیزی را که رمزگذار قصد آن را داشته دریافت نمی کند و نوعی سوء تعبیر ممکن است رخ دهد. در واقع از نظر هال خیلی کم پیش می آید که این دو ساختار معنایی بر هم منطبق باشند. این مساله را استوارت هال با تعریف سه جایگاه فرضی برای رمزگشایی روشن می سازد که به صورت زیر هستند:

1.      جایگاه مسلط هژمونی

این جایگاه جایگاه انطباق دو ساختار معنایی است که طی آن معنا تولید می شوند. بیننده معنای تلویحی را بی درنگ و به طور کامل در می یابد. واکنش مخاطب در این جایگاه در چارچوب رمزگان مسلط است. در واقع رمزگشایی با رمزگان حرفه ای ( رمزگانی که به واسطه آن رمزگان مسلط ترکیب بندی می شوند) و رمزگان مسلط هماهنگ می شود.

2.      جایگاه یا رمزگان جرح و تعدیل شده

این جایگاه، جایگاه اکثریت است. در واقع افراد در این جایگاه معنای کلی را دریافت کرده اند اما موضعی مذاکره ای و گفتگویی اتخاذ نموده و در جاهایی به مخالفت می پردازند.

3.      رمزگان تقابل جو

در این جایگاه درک متضادی از رمزگان تولیدشده صورت می گیرد. در واقع در این جایاه مخاطب رمزگان مرحج گفتمان تلویزیون را تشخیص می دهد اما تصمیم می گیرد گفتمان مورد نظر را در چارچوبی بدیل رمزگشایی کند.

طبق این الگو، الگوی یک طرفه ای وجود ندارد. بلکه با گردش معنا در گفتمان تلویزیون روبه رو هستیم. در این الگو هال جامعه را هم گن و یکدست در نظر نمی گیرد. بلکه جامعه را شامل گروه های مختلف زیادی می داند. این تعدد گروه ها باعث می شود تاثیرها و دریافت ها یک شکل و یک اندازه نباشند. هرچند رمزگشایی متاثر از طبقه و جایگاه اجتماعی و اقتصادی است اما مستقیما بر حسب آن تعیین نمی شود. مواجهه خواننده با متن در سطحی عاری از سایر گفتمان ها رخ نمی دهد. برخی از گفتمان ها با متن هم خوانی دارند و برخی دیگر با آن در تعارض قرار می گیرند. طبقه اجتماعی بر میزان و چگونگی دسترسی افراد به سایر گفتمان ها تاثیرگذار است. و این چیزی است که مورلی بیان می دارد.

لذا بر طبق این الگو نباید معانی مسلط را به گونه ای  تصور کرد که گویی امکان مقاومت منتفی شده است. آن معانی فقط مرجح هستند تا بر خوانش تاثیر بگذارند. همچنین خوانش خود جنگی بر سر معنا است. هر کس به طریقی خاص فکر می کند. هرچند قدرت می تواند باعث غالب شدن معنای خاصی شود.

کلید فهم دلیل تفاوت خوانش ها به نابرابری در دسترسی به گفتمان ها بر می گردد. البته استبدادی ترین کشورها نیز نمی توانند تک گفتمانی باشند اما نابرابری در دسترسی به گفتمان ها که متاثر از طبقه اجتماعی و اقتصادی است در خوانش و رمزگشایی از سوی مخاطب تاثیر مستقیم دارد.  

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 23:20  توسط مهسا بدري | 
 

جلسه چهارم و پنچم

 

§        نظریات زبان شناسانه

فرهنگ راباید مثل زبان بفهمیم. زبان مجموعه ای از نشانه ها است. معنا در داخل نظام نشانه ها تولید می گردد. در ابتدا می توان از نظریه بارت سخن گفت. فهم نظریه بارت مستلزم در نظر گرفتن 2 فرض اساسی است :

1-    عدم وجود امر طبیعی : به این معنا که همه چیز تاریخ مند بوده و بستگی به این است که ما چگونه می بینیم.

2-   متنیت همه چیز : همه چیز به دلیل این که بر چیز دیگری دلالت می کنند متن هستند و همین متن دیدن امور است که امور را قابل بررسی می کند. ( نکته ای که باید در نظر گرفت این است که متن محوری مطالعات فرهنگی باعث می شود همه چیز را زبان مند ببیند.)

علاوه بر این دو فرض بارت، دریدا فرض سومی را مطرح می سازد و آن اهمیت دادن به سکوت یا فقدان است. بر اساس این فرض، فهم دلالت ها مستلزم درک اهمیت فقدان است. همان طور که در موسیقی عدم وجود سکوت بین ملودی ها آن را بی معنا و سرسام آور می سازد، در فهم دلالت ها و معانی فقدان و یا همان سکوت است که معناها را روشن می کند.

( نکته: باری تفاوت ها که در زبان تولید معنا می کند در فرهنگ نیز نقشی اساسی بر عهده دارد و اساسا می توان گفت از این امر از درون فرهنگ بیرون آمده است.)

برای فقدان دو مفهوم را می توانیم بیان کنیم:

1-    تفاوتی که سوسور قایل است: رابطه دلالت و مدلول واژه ناشی از تفاوت شکل می گیرد.

2-    مفهومی که دریدا از تفاوت سوسور بیرون می شکد. به این معنا که هر مفهوم با خودش غیبت همراه دارد.

به بیان سوسور واژه ها چیزی جز قرارداد نیستند. سوسور معتقد است نشانه ها به خودی خود شکل گرفته اند. بر این اساس مدل نظری که برای نشانه شناسی زبان در نظر گرفته می شود چنین است:

اصل اول : هر دلالتی حاوی دو وجه دال و مدلول است. دال وجه عینی قابل لمس است و مدلول وجه مفهومی و ذهنی است. مجموع این دو چیزی به نام نشانه را می سازد.

اصل دوم: مشابهتی میان زبان و فرهنگ وجود دارد. به جای مطالعه تاریخی زبان باید ساختار زبان را مورد مطالعه قرار داد. زیرا زبان خود بنیادی غیروابسته است که دارای مکانیزم هایی دارد.

نکته: در مطالعات فرهنگی خودبنیادی زبان زیر سوال می رود. بر این اساس استقلالی را که سوسور برای زبان قایل است باید برای فرهنگ قایل شد. به عبارتی فرهنگ زیربنا است نه روبنا. سوسور نقش قدرت را دخیل نمی دانسته و زبان را امری خنثی می دیده است.

 

§        نظریه رولان بارت

بارت در صدد فهم این مساله بود که چطور نظام بورژوازی به طور ناخودآگاه مساله ای را در سطح عام می پذیراند به عبارتی بارت بر خلاف سوسور معتقد است نشانه های به صورت طبیعی شکل نگرفته اند بلکه شکل گیری آنها به صورت انگیزشی است.. بارت از واژ اسطوره برای حل این مساله استفاده می کند اما هیچ توضیح مشخصی در مورد علت این که چرا بارت از این واژه استفاده می کند وجود ندارد و به نظر می رسد بارت مخصوصااین واژه را محتوم گذاشته باشد.ریشه واژه اسطوره به معنای گفتار است.

بدین ترتیب است که بارت دستگاه نظری سوسور را ارتقا می بخشد و بر این اساس معنایی ضمنی را برای نشانه هایی که سوسور بیان می دارد در نظر می گیرد. زمانی که مدلول ثانوی در کنار نشانه می نشیند، نشانه تبدیل به دال ثانویه شده و از این ترکیب تازه دلالت ثانوی آفریده می شود و این همان چیزی است که اسطوره سازی نامیده شده است و نوعی قصد مندی را دنبال می کند.

 

مدلول

دال

مدلول ثانوی

نشانه ( دال ثانویه)

دلالت ثانوی

 

دال ثانویه که همان نشانه ای است که سوسور برای دستگاه اول خود در مظر می گیرد دارای 2 بعد است :